قدیما ظرف یکبار مصرف نبود, دختر همسایه 2بار
میومد،
یه بار نذری میاورد، یه بار هم میومد واسه
ظرفش،
آدم فرصت فکر کردن و تصمیم گیری داشت...
+ نوشته شده در دوشنبه پنجم دی 1390ساعت 7:48  توسط مهدی
|
|
به
آرامی آغاز به مردن میكنی
|
ترجمه: احمد شاملو
به آرامی آغاز به
مردن میكنی
اگر سفر نكنی،
اگر كتابی نخوانی،
اگر به اصوات زندگی
گوش ندهی،
اگر از خودت قدردانی
نكنی.
به آرامی آغاز به مردن میكنی
زمانی كه خودباوری
را در خودت بكشی،
وقتی نگذاری دیگران
به تو كمك كنند.
به آرامی آغاز به مردن میكنی
اگر برده عادات خود
شوی،
اگر همیشه از یك راه
تكراری بروی،
اگر روزمرّگی را
تغییر ندهی،
اگر رنگهای متفاوت
به تن نكنی،
یا اگر با افراد
ناشناس صحبت نكنی.
تو به آرامی آغاز به مردن میكنی
اگر از شور و حرارت،
از احساسات سركش،
و از چیزهایی كه
چشمانت را به درخشش وامیدارند،
و ضربان قلبت را
تندتر میكنند،
دوری كنی.
تو به آرامی آغاز به
مردن میكنی
اگر هنگامی كه با
شغلت یا عشقت شاد نیستی، آن را عوض نكنی،
اگر برای مطمئن در
نامطمئن خطر نكنی،
اگر ورای رویاها
نروی،
اگر به خودت اجازه
ندهی،
كه حداقل یك بار در
تمام زندگیت
ورای مصلحتاندیشی
بروی.
امروز زندگی را آغاز كن!
امروز مخاطره كن!
امروز كاری كن!
نگذار كه به آرامی بمیری!
شادی را فراموش نكن!
+ نوشته شده در دوشنبه پنجم دی 1390ساعت 7:41  توسط مهدی
|
find your idea
+ نوشته شده در دوشنبه نهم آبان 1390ساعت 13:0  توسط مهدی
|
بگذار عشق بر ترحم چيره شودانگاه فرش شوق را تا بينهايت
برايت پهن خواهم كرد.
+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم مهر 1390ساعت 10:52  توسط مهدی
|
میخوای بچه محله هاتو بشناسی
نذری بده
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم شهریور 1390ساعت 10:43  توسط مهدی
|
ضرب المثل جدید
بعضی ها پوستشون که میشکنه عسلین.
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم شهریور 1390ساعت 10:42  توسط مهدی
|
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم شهریور 1390ساعت 15:34  توسط مهدی
|
ماه كه رويت ميشود ستاره كه چشمك ميزند و چراغ اتاقت كه روشن است مي گويم حتما گريه ميكني و باران خواهد امد.
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم شهریور 1390ساعت 15:34  توسط مهدی
|
اموخته ام که
با پول مي شود خانه خريد ولي آشيانه نه،
رختخواب خريد ولي خواب نه،
ساعت خريد ولي زمان نه،
مي توان مقام خريدولي احترام نه
، مي توان کتاب خريد ولي دانش نه،
دارو خريد ولي سلامتي نه،
خانه خريد ولي زندگي نه
و بالاخره ، مي توان قلب خريد، ولي عشق را نه.
+ نوشته شده در شنبه نوزدهم شهریور 1390ساعت 10:30  توسط مهدی
|
از بزرگ بودنت خسته که شدی
بیا
تا برویم به ابتدای کوچه های جوانی
و به پیاده رو های پاییزی
تا خشکی برگها خوشحالت کند
و به سکو های کنار کوچه فکری کنیم
و
درو کنیم
دیوارهای پر از مخلوط سنگ و شیشه های رنگی را
شاید پارگی توپمان را از روی دیوار همسایه ندیدیم
شاید دوباره مردیم برای هم .
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم مرداد 1390ساعت 13:20  توسط مهدی
|